متن روایت
شروع چهار بخش: ۰۰:۰۰، ۰۰:۳۴، ۰۱:۱۵ و ۰۱:۵۲؛ برای شنیدن هر بخش، دکمهٔ کنار شروع متن آن را بزنید.
بخش اول: یه ماشین چوبی و یه بعدازظهرِ معمولی
بچهها، تاحالا شده با باباتون یه چیزی درست کنین؟ یا بعد از یه روز کاری، دستشو بگیرین و با هم برگردین خونه؟
ببینین... این «جمال» و پسرش «محمد» هستن. جمال نجاره و داره به پسرش نجاری یاد میده. به اون غرور و ذوقِ تو چشمای محمد نگاه کنین که ماشین چوبیِ دستسازش رو تو دستش گرفته.
اون روز بعدازظهر، مثل همیشه، جمال دست پسرش رو گرفته بود و داشتن از سرِ کار برمیگشتن خونه. یه مسیرِ کاملاً معمولی، یه مکالمهی پدر و پسریِ ساده.
[راهنمای راوی: با لحن صمیمی و پرسشی آغاز کنید و میان دو پرسش مکث کوتاهی بگذارید. هنگام معرفی جمال و محمد به پنلهای بالا سمت چپ و وسط اشاره کنید؛ هنگام راه رفتن پدر و پسر، پنل میانی سمت چپ را نشان دهید. پایان بخش را آرام بخوانید.]
بخش دوم: وقتی خیابون، به میدون جنگ تبدیل شد
اما تو غزه، یه خیابونِ معمولی میتونه تو یه ثانیه به میدونِ جنگ تبدیل بشه. یهو صدای تیراندازی شروع شد. جمال و محمد تو یه تقاطع گیر افتادن.
به این تقابلِ بیرحمانه و نامردیِ محض نگاه کنین: یه جوخهی سربازِ تا دندون مسلح با تفنگهای جنگی، در برابرِ یه نجار و پسر دوازده سالهش که پشت یه بلوک سیمانی پناه گرفتن.
جمال دستش رو تکون میداد، با تمام وجودش فریاد میزد «نزنید!» و سعی میکرد با بدنش، سپرِ پسرش بشه... اما گلولهها امون ندادن.
[راهنمای راوی: لحن را جدیتر کنید و بعد از «گیر افتادن» مکث کوتاه داشته باشید. هنگام مقایسه به پنل پایین سمت راست، تصویر سربازان در حال شلیک، اشاره کنید. پس از جملهٔ مربوط به بلوک سیمانی، ۳ تا ۵ ثانیه در سکوت به کلاس نگاه کنید. نقلقول «نزنید!» را روشن و بدون فریاد اجرا کنید.]
بخش سوم: یه سپرِ انسانی که شکست
من اصلاً نمیخوام بگم یه گلولهی جنگی با بدنِ یه بچهی دوازده ساله چیکار میکنه.
فقط به این قاب نگاه کنین. جمال تمام تلاشش رو کرد که یه سپرِ انسانی برای پسرش باشه، اما بدنِ یه پدر، جلوی رگبارِ تفنگ دووم نمیاره.
این فاجعه حتی از این هم تلختره. اون آمبولانسی که سعی کرد بیاد جلو و این پدر و پسر رو نجات بده، اونقدر بهش شلیک کردن که رانندهش هم کشته شد. اونا فقط محمد رو نکشتن؛ اونا هر کسی که میخواست بهش کمک کنه رو هم کشتن.
[راهنمای راوی: با لحن اندوهگین و کنترلشده بخوانید. هنگام «این قاب» به پنل پایین سمت چپ، تصویر محمد در آغوش پدرش، اشاره کنید. هنگام توصیف آمبولانس، پنل میانی را نشان دهید. پیش از جملهٔ پایانی مکث کوتاه بگذارید.]
بخش چهارم: دوربینی که دنیا رو تکون داد، اما عوض نکرد
حالا یه سوالِ خیلی جدی از شما دارم.
تمام این ۵۹ ثانیه، توسط یه فیلمبردارِ فرانسوی ضبط شد و همون شب تو کل دنیا پخش شد. تمامِ دنیا دیدن که یه پدر چطور با دستِ خالی سعی میکنه جلوی گلولهها رو بگیره تا پسرش زنده بمونه.
چرا وقتی یه جنایت، اینقدر واضح و جلوی دوربین اتفاق میافته، باز هم همون ارتش و رسانههاشون سالها تلاش میکنن که بگن «این فیلم ساختگی بود» یا «گلولهها از طرفِ دیگهای شلیک شد»؟
وقتی یه ارتشِ قدرتمند، یه بچه رو تو روز روشن و جلوی دوربین میکشه و بعدش میلیونها دلار خرجِ روابط عمومی میکنه تا داستان رو عوض کنه، این به شما چی رو نشون میده؟
دفعهی بعد که تو اخبار کلمهی «دفاع از خود» رو شنیدین، فقط به این تصویر فکر کنین: دفاع از خود در برابرِ چی؟ در برابرِ یه پسر دوازده ساله که از ترس پشتِ باباش قایم شده؟
[راهنمای راوی: با لحن پرسشی و تأملی آغاز کنید و پس از جملهٔ اول مکث کنید. هنگام توصیف فیلمبرداری به پنل میانی، تصویر فیلمبردار، اشاره کنید. نقلقولها را واضح و بدون تغییر لحن نمایشی بخوانید. میان پرسشهای پایانی مکث کوتاه بگذارید و پس از پایان صوت برای پاسخدادن فرصت بدهید.]

