متن روایت
شروع چهار بخش: ۰۰:۰۰، ۰۰:۲۷، ۰۱:۱۲ و ۰۱:۵۷؛ برای شنیدن هر بخش، دکمهٔ کنار شروع متن آن را بزنید.
بخش اول: یه بیرون رفتن سادهی بابا دختری
ببینین... این بابا احسان و دخترِ سه سالهشه، ملینا. عادت هر شبشون بود که با هم برن بیرون. اون شبم ملینا سرما خورده بود، داداش کوچولوش هم شیرخشک نداشت.
نشستن تو ماشین، مادربزرگ هم اومد که برن داروخونه، شربتِ ملینا رو بگیرن و بعدش هم براش خوراکی بخرن. یه شبگردیِ کاملاً معمولیِ خانوادگی. ملینا با همون کلاه بافتنیش نشسته بود و منتظر بود برسه به مغازه.
[راهنمای راوی: با لحن صمیمی و آرام شروع کنید. پس از معرفی «ملینا» مکث کوتاهی بگذارید. هنگام توصیف رفتن به داروخانه به پنل میانی، تصویر ماشین زرد، اشاره کنید و پایان بخش را با حس یک شب معمولی خانوادگی بخوانید.]
بخش دوم: وقتی قدمزدن تو کوچه، بوی خون گرفت
ماشین رو تو کوچه پارک کردن. سرِ بلوار شلوغ بود و صدای ترقه و تیراندازی میاومد. ملینا میترسید. مادربزرگ میگفت «نترس عزیزم، با ما کاری ندارن». باباحسان دستای کوچیکِ ملینا رو محکم گرفت و تو کوچه راه افتادن.
به این نامردی و این تقابلِ کثیف نگاه کنین: یه اسلحهی جنگی تو دستِ یه آدمِ ناشناس تو تاریکیِ آشوب، در برابرِ یه دختربچهی سه ساله که فقط منتظرِ شربت سرماخوردگیشه.
یهو ملینا از پشت افتاد. باباحسان کشیدش بالا، فکر کرد بچهش از صدای تیر ترسیده و غش کرده... اما دستاش داغ شد. خونِ ملینا ریخت رو دستِ باباش.
[راهنمای راوی: لحن را بهتدریج جدیتر کنید. جملهٔ مادربزرگ را آرام بخوانید و پس از آن مکث کوتاه داشته باشید. هنگام توصیف اسلحه به پنل پایین سمت راست اشاره کنید. بعد از جملهٔ مربوط به شربت سرماخوردگی، ۳ تا ۵ ثانیه در سکوت به کلاس نگاه کنید. ادامه را شمرده و بدون بازسازی صدای شلیک اجرا کنید.]
بخش سوم: کاپشنِ صورتی و ترسی که جا موند
من اصلاً نمیخوام از بیمارستان و لحظهای که دکتر گفت تموم کرده براتون بگم. دردی که اون پدر میکشه تو کلمه جا نمیشه.
فقط به این کاپشنِ پفدارِ صورتی راه رفتنِ بچگانهش نگاه کنین. الان چند روزه باباحسان این کاپشنِ خونی رو بغل میکنه و تو خونه باهاش حرف میزنه. شبا میره همون پارکی که تابستونا ملیناش رو میبرد، زل میزنه به تاب و سرسرهها.
عکسِ بچهش رو میچسبونه به سینهش و میگه: «ملینا... داره بارون میاد باباجان... تو از بارون میترسیدی... بیا تو بغلِ بابا.» ملینا همونجا، تو همون کوچه، برای همیشه سه ساله موند.
[راهنمای راوی: با لحن اندوهگین و کنترلشده بخوانید. هنگام توصیف کاپشن، روی پنل سمت راست، تصویر ملینا از پشت، بزرگنمایی کنید و اشاره کنید. سپس به پنل پایین سمت چپ، تصویر پدر در تاریکی، اشاره کنید. نقلقول را آرام و با مکثهای خود متن بخوانید و پس از جملهٔ آخر درنگ کنید.]
بخش چهارم: آزادیِ کی، به قیمتِ جونِ کی؟
حالا من یه سوالِ جدی از شما دارم. وقتی تو خیابون شلوغ میشه و یه عده به اسمِ اعتراض، آزادی یا هر چیز دیگهای، امنیتِ شهر رو به هم میریزن و اسلحه میکشن، دقیقاً دارن دنبال چه حقی میگردن؟
آیا آزادیِ یه عده، اینطوری معنی میشه که یه بچهی سه ساله نتونه تو شهر خودش با خیالِ راحت بره داروخونه؟ چرا اونایی که تو فضای مجازی هشتگ میزنن، بقیه رو دعوت به آشوب میکنن و خیابونا رو ناامن میکنن، هیچوقت جوابگوی خونِ ریختهشده رو کاپشنِ صورتیِ ملینا نیستن؟
امشب که رفتین خونه و تو امنیتِ کامل سرتون رو گذاشتین رو بالشت، فقط به این فکر کنین: مرزِ بینِ اعتراض و جنایت کجاست؟ و تاوانِ این ناامنیها رو کی داره میده... مقصرای اصلی یا بچههای بیگناهی که فقط یه خوراکی میخواستن؟
[راهنمای راوی: با لحن پرسشی و تأملی آغاز کنید و میان پرسشها مکث کوتاه بگذارید. عبارتهای «اعتراض» و «آزادی» را واضح ادا کنید. پاراگراف آخر را آرامتر بخوانید و پس از پایان صوت برای فکرکردن و پاسخدادن فرصت بدهید.]

