متن روایت
شروع چهار بخش: ۰۰:۰۶، ۰۰:۵۲، ۰۱:۴۱ و ۰۲:۲۹؛ برای شنیدن هر بخش، دکمهٔ کنار شروع متن آن را بزنید.
بخش اول: یه روز شلوغ و یه کاپشنِ صورتی
بچهها، تا حالا با خانوادهتون رفتین تو مراسمای شلوغِ خیابونی یا موکبها که برای پخش کردن چای یا شربت کمک کنین؟ اون لحظهها پر از سروصداست، بچهها تو دستوپای بزرگترا میدوئن و همهچیز یه هیجانِ خاصی داره.
ببینین... این ریحانهست. فقط ۱۸ ماهشه. با همون کاپشن صورتیِ پفدارش و اون گوشوارههای قلبی. اون روز با دایی حسین، مادرش و بقیهی بچههای فامیل اومده بودن تو مسیر گلزار شهدای کرمان. بچهها داشتن تو موکبها میچرخیدن، خوراکی میگرفتن و دستِ ماماناشون رو محکم گرفته بودن که تو شلوغی گم نشن. یه روزِ کاملاً معمولی و پر از زندگیِ خانوادگی.
[راهنمای راوی: با لحن صمیمی و پرسشی شروع کنید و پس از پرسش نخست مکث کوتاه داشته باشید. هنگام معرفی ریحانه روی صورت دختربچه در پنل بالای وسط بزرگنمایی و اشاره کنید. سن و جزئیات کاپشن و گوشواره را شمرده بخوانید و پایان بخش را با لحن آرام بیان کنید.]
بخش دوم: فرار به سمتِ تلهی مرگ
یهو صدای انفجارِ اول میاد. جیغ، وحشت، دود. دایی حسین سریع دستِ زن و بچهها رو میگیره و میگه «بدوید سمت ماشینا، باید از اینجا بریم». اونا با تمام توانشون میدوئن سمت پارکینگ و نفسنفس میزنن. فکر میکردن خطر از بیخ گوششون گذشته.
اما به این کثافتکاری و تقابلِ وحشتناک نگاه کنین: یه تروریستِ آموزشدیده که بمبِ دوم رو دقیقاً تو مسیرِ «فرارِ» مردم قایم کرده، در برابرِ مادری که داره با بچهی ۱۸ ماههش تو بغلش از ترس فرار میکنه.
درست همونجایی که خانوادهی ریحانه وایسادن تا یه نفسِ راحت بکشن و سوار ماشین بشن... بمبِ دوم منفجر میشه.
[راهنمای راوی: لحن را جدیتر کنید و جملههای کوتاه آغاز را جدا بخوانید. هنگام توصیف بمب به پنل میانی سمت چپ، تصویر دست و بمب داخل سطل زباله، اشاره کنید. پس از جملهٔ مربوط به مادر و کودک، ۳ تا ۵ ثانیه در سکوت به کلاس نگاه کنید. جملهٔ آخر را شمرده و بدون بازسازی صدای انفجار اجرا کنید.]
بخش سوم: گوشوارههای قلبی که زیر خاکستر موند
من اصلاً نمیخوام از تیکههای بدن و خونِ روی آسفالت براتون بگم. خودِ واقعیت به اندازهی کافی استخونسوزه.
فقط به این انفجار کور نگاه کنین که چطور چند تا خانواده رو تو یه ثانیه نابود کرد. تو اون لحظه، ریحانه، مادرش، برادرش و سه تا بچهی دیگه از فامیلشون تو یه چشمبههمزدن دود شدن و رفتن هوا.
وقتی امدادگرا رسیدن، بدنِ ریحانه اونقدر کوچیک و سوخته بود که حتی نمیتونستن اسمش رو تو لیست بنویسن. فقط یه نشونه تو دفترِ اورژانس ثبت شد: «دختری با کاپشن صورتی و گوشوارهی قلبی». همون کاپشنی که قرار بود تو سرمای زمستون گرمش کنه، شد کفنِ ریحانه.
[راهنمای راوی: با لحن اندوهگین و کنترلشده بخوانید. هنگام توصیف انفجار به پنل پایین سمت چپ و پنل چهرهٔ ریحانه کنار آن اشاره کنید. هنگام اشاره به کودک در آغوش مادر، پنل میانی سمت راست را نشان دهید. پیش از نقلقول دفتر اورژانس مکث کنید و پایان بخش را آرامتر بخوانید.]
بخش چهارم: حقوق بشری که رنگِ خون رو میپرسه
حالا یه سوالِ خیلی جدی ازتون دارم. بمبگذاری تو مسیرِ فرارِ زنها و بچهها، هیچ ارزش نظامیای نداره؛ این کار فقط برای فلج کردنِ روانِ یه جامعهست.
چرا وقتی یه اتفاق مشابه تو خیابونای یه کشور اروپایی میافته، تمومِ شبکههای خبری دنیا برنامههاشون رو قطع میکنن، شمع روشن میکنن و از کلمهی «تروریسمِ وحشیانه» استفاده میکنن؟ اما وقتی دهها زن و بچه، از جمله یه دختر ۱۸ ماهه تو کرمان تیکهتیکه میشن، همون رسانهها لال میشن یا اسمش رو میذارن «تلفاتِ یک حادثه»؟
امروز که دارین برمیگردین خونه، وقتی یه بچه کوچیک رو تو خیابون دیدین که کاپشن پوشیده، به این فکر کنین که تو دنیای امروز، جونِ آدما به چی بستگی داره؟ به انسان بودنشون، یا به اینکه تو کدوم کشور به دنیا اومدن؟ و ما در برابرِ این سکوتِ کرکنندهی دنیا، چطور باید حقمون رو بگیریم؟
[راهنمای راوی: با لحن پرسشی و تأملی شروع کنید. میان پرسشهای پیاپی مکث کوتاه داشته باشید و عبارتهای داخل گیومه را واضح ادا کنید. پاراگراف آخر را آرامتر بخوانید و پس از پایان صوت برای فکرکردن و پاسخدادن فرصت بدهید.]

