متن روایت
شروع چهار بخش: ۰۰:۰۰، ۰۰:۳۰، ۰۱:۰۳ و ۰۱:۴۰؛ برای شنیدن هر بخش، دکمهٔ کنار شروع متن آن را بزنید.
بخش اول: هوسِ یه بستنی، وسطِ مشق شب
ببینین... این «آنیلا»ست. هشت سالشه. این عکسِ تولدشه. یه فرشتهی کوچولو با یه عالمه آرزو. اون شبم مثل همیشه داشته مشقهاش رو مینوشته که دلش بستنی میخواد.
به مادرش اصرار میکنه. مادر و پدربزرگ و مادربزرگ هم دلشون نمیاد «نه» بگن. سوار ماشینِ پژو پارسِ سفیدشون میشن. آنیلا تو بغلِ مادربزرگش، تو صندلی عقب نشسته و منتظره زودتر برسن. یه شبگردیِ کاملاً معمولی و خانوادگی.
[راهنمای راوی: با لحن صمیمی و آرام شروع کنید. پس از معرفی آنیلا و سن او مکث کوتاهی بگذارید. هنگام توصیف سوارشدن به ماشین به پنل کنار تصویر آنیلا و پنل آینهٔ ماشین اشاره کنید. پایان بخش را با حس یک شب خانوادگی معمولی بخوانید.]
بخش دوم: وقتی خیابون، دیگه خیابون نبود
اما اون شب، خیابونای اصفهان، خیابونای معمولی نبودن.
به این تقابلِ کثیف و نامردیِ محض نگاه کنین: یه مردِ نقابزده با کلاشینکف و یه لشکر آدمِ نقابدار، در برابرِ یه ماشینِ خانوادگی که توش یه دخترِ هشت ساله فقط منتظرِ بستنیشه.
اغتشاشگرا راه رو بسته بودن. آنیلا ترسیده بود و تو بغلِ مادربزرگش مچاله شده بود... که صدای شلیک اومد. مستقیم به سمتِ ماشین.
[راهنمای راوی: لحن را جدیتر کنید و پس از جملهٔ آغاز مکث داشته باشید. هنگام توصیف خیابان و مرد مسلح به پنلهای میانی اشاره کنید. پس از جملهٔ مربوط به بستنی، ۳ تا ۵ ثانیه در سکوت به کلاس نگاه کنید. ادامه را شمرده و بدون بازسازی صدای شلیک بخوانید.]
بخش سوم: پرنسسی که هیچوقت بزرگ نشد
من نمیخوام بگم یه گلوله با بدنِ یه بچهی هشت ساله چیکار میکنه.
فقط به وحشتِ تو چشمای این مادربزرگ و خونِ روی صورتِ این فرشته نگاه کنین.
این لباسِ پرنسسی قرار بود تو جشنهای بعدی، تو فارغالتحصیلیش، تو روزای خوشش پوشیده بشه. اما حالا، تنها خاطرهی یه فرشتهست که دیگه نیست. تو اون ماشین، تو بغلِ مادربزرگش، آنیلا برای همیشه هشت ساله موند. سفرِ کوتاهِ اون شب برای خریدن یه بستنی، شد آخرین سفرش.
[راهنمای راوی: با لحن اندوهگین و کنترلشده بخوانید. هنگام توصیف مادربزرگ و آنیلای زخمی به پنل پایین سمت چپ اشاره کنید. سپس به پنل نخست، تصویر آنیلا با لباس پرنسسی، برگردید و اشاره کنید. جملههای پایانی را آرامتر اجرا کنید و پس از آن مکث داشته باشید.]
بخش چهارم: آزادیِ کی، به قیمتِ خونِ کی؟
حالا یه سوالِ جدی از شما دارم. وقتی یه عده به اسمِ اعتراض یا آزادی، صورتشون رو میپوشونن، با اسلحه میریزن تو خیابون و راه رو روی یه خانوادهی بیدفاع میبندن، این اسمش چیه؟
چرا اونایی که از اونورِ دنیا مردم رو تشویق به آشوب میکنن، هیچوقت مسئولیتِ خونِ آنیلایی که فقط هوسِ بستنی کرده بود رو به عهده نمیگیرن؟
امشب که دارین تو خیابونای شهرتون با خیالِ راحت قدم میزنین، به این فکر کنین: مرزِ بینِ اعتراضِ واقعی و وحشیگری کجاست؟ و تاوانِ این آشوبها رو همیشه کی میده؟ اونایی که شعار میدن، یا بچههایی که بستنیشون هیچوقت خریده نشد؟
[راهنمای راوی: با لحن پرسشی و تأملی آغاز کنید. میان پرسشها مکث کوتاه بگذارید. پاراگراف پایانی را آرامتر بخوانید و پس از پایان صوت برای فکرکردن و پاسخدادن فرصت بدهید.]

